شنبه 30مرداد95
سلام به همه دوستان خوبم و گل های کوچک خودم . گرمای تابستان داره زورای آخرش رو میزنه و صبح ها هوا کمی خنک شده.
آویسا خانم مراحل اولیه ثبت نام خودش رو انجام داده البته با هزار مکافات آزمایش و نمونه گیری و نتیجه آزمایش و کمبود ویتامین دی و زدن آمپول کلاً پروژه ای بود برای خودش. کلاس شنا آویسا خانم هم همچنان پابرجاست که اونم برنامه ایه برای خودش. همیشه باید قبل شروع کلاس با آویسا خانوم صحبت کنم تا کلاس رو جدی بگیره.
در یکی از روزهای مرداد هم بردمش و موهاش رو کوتاه کوتاه کردم. اولش پشیمون شدم ولی بعدش دیدم چقدر راحت شد بچه م.هم برای خودش راحته هم وقتی میره استخر.
علی کوچولو هم این روزا حرف زدنش کامل شده و خیلی بانمک حرف میزنه.
مامانی! گوشی! آلاد ببینم.(منظورش عکس آراد)
آجی دجایی؟
ام علی دجا رفت؟
آبیتا-نسین- مژان تا خاله مژگان مهد رو می بینه می پره تو بغلم و میگه: مامانی! مژان نه!
آلین، امحسین، تیمیا،ننس... که همکلاسی های محترم آقا هستند.
یا تو خونه تا از نظرش دور میشم می گه:نسین دجایی؟
بعضی وقتا موقع خواب ماساژش میدم . تو یکی از این شبا که تقریباً خوابش برده بود دیگه ماساژ ندادم تا دستم رو کشیدم چشاش رو تا نیمه باز کرد و با حالتی خواب آلوده گفت: مانی! ماساج.
5 شنبه هفته پیش زندایی مینا زنگ زد که بریم خونه دایی بهزاد ولی به خاطر شیطونی بچه ها گفتیم نمیایم و این شد که اونا به اتقاق دایی جان محمد وایرج اومدن منزل ما. زن دایی جون زحمت غذاها رو کشید در بخش خورشت و من برنج و سالاد درست کردم. شب خوبی بود و دایی جان اینا زحمت کشیدند و کادوهای تولد بچه ها رو آوردن و کلی علی و آویسا کلی حال کردن.

اینم دخترکم با لباسای خوشگلی که دایی بهزاد و زندایی جان زحمت کشیدند





عکس های جا مانده از مسافرت شمال






شنبه 30مرداد95 
